سه شنبه, ۰۳ مهر ۱۳۹۷

آخرین شیر بختیاری

آخرین شیر بختیاری

درفرو دست زردکوه آن روز 
بیشه ای بود و آبشاری بود

آن طرف تر زیر زانوی کوه
بود غاری و ژرف غاری بود

وندر آن غار ژرف،چند سالی
جایگه داشت پیلتن شیری

شد تهیگاه او به دست قضا
ناگه آماج سهمگین تیری

او در سر پنجگی در آن بیشه
والی کوه و شاه وادی بود

دست آهن فشار او همه عمر
فارغ از ضعف و نامرادی بود

جفت او پیش تر از او به تیر اجل
شد ز دنیا و او به دنیا ماند

تا به تنهایی از جهان برود
در جهان بزرگ تنها ماند

چشم آتش فشان او آن شب گوش می کرد بر ترانه مرگ

روزگار گذشته در نظرش
بود رقصان در آستانه مرگ

با زمان های ناپدید شده
قصه می گفت بی زبانی او

در غبار گذشته می لغزید
نقش کمرنگ زندگانی او

ناله شوم باد بهمن ماه
لرزه بر پیکر شب انداختی

بر تن زخمناک شیر از خشم
شعله ها آتش تب افکندی

ساعتی روی دست خسته نهاد
سر سنگین پر غرورش را

لحظه ای با لب زبان بوسید
زخم سوزان و خون شورش را

گفت برخیز و ایستاده بمیر
که جز این در خور دلیران نیست

مرگ در بستر ار سزا باشد
روبهان راست،از بهر شیران نیست

جنبشی کرد و با تلاش غرور
تکیه بر دست و پای لرزان داد

مرگ را آستین داد و کشید
جان بدو داد و سخت ارزان شد

ماند گردن فراز و دندان را
روی دندان خون گرفته فشرد

غرشی کرد و در سیاهی شب
آخرین شیر بختیاری مرد

ای گرفتار زندگانی و مرگ
پند از آن شیر تیر خورده بگیر

گر میسر شود چو شیر بزی
ور میسر نشد چو شیر بمیر

پژمان بختیاری

نوشته شده توسط مدیر سایت در دوشنبه, ۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۱۵ ب.ظ

دیدگاه