صفحه اصلیهنرمندان شهنی

شهری که دیگر بوی نرگس نمی دهد – آذر عالیپور

مدت ها بود ندیده بودمش. همان جا بود، سر همان پیچی که می شناختم، تابلوها درست علامت می داد: ده کیلومتر مانده، پنج کیلومتر مانده و دیگر هیچ.  رسیدیم. ه

شرمنده ام دوست من – استاد کوروش نجف پور
(نبرد) – استاد فریبرز ظاهری بیرگانی
کوروش نجف پور – ستاره ها
زمان مطالعه: 5 دقیقه

مدت ها بود ندیده بودمش. همان جا بود، سر همان پیچی که می شناختم، تابلوها درست علامت می داد: ده کیلومتر مانده، پنج کیلومتر مانده و دیگر هیچ. 
رسیدیم. هر بار که از دروازه اش رد می شوم، دنبال خیابان های لانه کرده در خیالم می گردم، پیِ کوچه پس کوچه های خاطره هایم، و وقتی نمی بینمشان قلبم از درد غمی کهنه فشرده می شود. چرا پیدایشان نمی کنم؟ در پس کدام دیوار بلند گمشان کرده ام؟ دیوار فراموشی یا دیوار زمانه ی بیرحمی که او را گرفت و پس نداد؟ دنبال چشمه علی و چهاربیشه می گردم، دنبال کوچه ای که به «ترینینگ» شرکت نفت می خورد، دنبال قهقهه های دخترانه مان به وقت برگشت از ترینینگ در اتوبوس شرکت نفت.
از جلوی سینما مرکزی که می گذریم، اثری از آن نمی بینم ولی ده فرمان و بن هور جلوی چشمانم جان می گیرند. چشم ها را می بندم و در خیال، سالن پرابهتش را با صندلی ها روکش دارِ مخمل قرمز مجسم می کنم که در شیبی ملایم از بالا به پائین پشت سر هم چیده شده بودند. چشم ها را که باز می کنم، به خیابان های ناآشنای دیگری می رسیم. نفسی عمیق می کشم به خیالی که عطر نرگس های وحشی را در تنم حس کنم. از آن هم خبری نیست؛ بوها هم غریبند و ناآشنا، بی رایحه و بی عطر. سال هاست که صدای جان نواز توشمال در کوچه و خیابان و عروسی های شهر طنین نمی افکند، به جایش صدای گاگریوهایی دائمی از حیاط خانه ها و یا از پشت پنجره های ترک خورده غم در کوچه و برزن می پراکند. به تنها خیابان اصلی شهر می رسیم که زمانی با تمام کوچکی و سادگی اش، موج می زد از شیطنت و رفت و آمد جوان های پرشور و عاشق، و حالا در بی رونقی عشق و کالا به سختی نفس می کشد. بعد ازظهر است و سکوتی ملال آور بر در بسته ی مغازه ها سنگینی می کند. دلم می گیرد. احساس می کنم شهر دیگر بوی خاطره نمی دهد، گویی خاطره ها هم در تار و پودی از کهنگی و فراموش شدگی سی و چندساله محو شده اند.

1ihqe600ob5jiaz5as
دلم را به دیدار خویشاوندی مهربان از نسلی که بیش ترش رفته است و کم اش مانده، خوش می کنم. مهربابانه انتظار می کشد. غرق بوسه ام می کند و نخستین جمله اش را نثارم: «خدا بکُشم سیت، پس سیچه چینو وابیدی. سیچه چینو لَر آبیدی.» خودش هم شده یک مشت پوست و استخوان و چروک. همین را به او می گویم. می گوید که برای سن او طبیعی است، اما برای من نه. نمی دانم چطور حالی اش کنم که وقتی شهر و دیار آدم این چنین لاغر و پژمرده شود، خودش هم نمی تواند فربه و سر حال باقی بماند، معادله ای ساده و قابل فهم. چیزی نمی گویم. فقط می خندم و او را هم می خندانم، خنده هایی به شکنندگی حبابی بلورین. دلم می خواهد شب را پیشش بمانم و او تا سپیده دم برایم حرف بزند، از داستان های قومم، از عشق ها و ناکامی های مردمش، از رشادت ها و خوف هایشان، از آمدنشان به شهری که به برکت طلای سیاه و با یاری دست هایشان ساخته شد و نمونه شد در اولین ها، از داستان هایی که بارها از پدر و مادرم شنیده بودم، اما در میان شتاب زدگی های نوجوانی و جوانی با بی خیالی از کنارشان گذشته بودم و در تونل مارپیچ بزرگسالی و میانسالی گمشان کرده بودم. و حالا له له می زنم برای دوباره شنیدنشان، مبادا که این بازماندگان نیز بروند و با رفتنشان همین تکه ی باقی مانده از حافظه هم از دست برود و من برای همیشه بی هویت و بی گذشته بر جای بمانم.
من و برادرم ناهاری را که او با وجود پادرد و دست درد تهیه دیده، می خوریم و راه می افتیم. مجالی برای ماندن بیش تر نیست و باید برای دیدار پدر و مادرم بر سر مزارشان برویم و عصر هم به اهواز برگردیم. دلم می خواهد کسی سر مزارها نباشد تا یک دلِ سیر باهاشان حرف بزنم، تا آن ها را از خواب هایم بیرون بکشم و بر زمین آسفالت شده ی مقبره ی خانوادگی در توبزان بنشانم و سر در آغوششان پنهان کنم و با خیال راحت اشک بریزم.
خوشبختانه محوطه ی مزارها خلوت است و پر از سایه ی عصرهای پاییزی. سنگ های قبر چند تا از خویش های درجه یک پدری، در کنار و بالا و پائین سنگ های قبر پدر و مادرم، ردیف شده اند. در بهت ناشی از کثرتشان، فراموش می کنم که قرار بوده با پدر و مادرم حرف بزنم. سر قبر هر کدام درنگی می کنم و تاریخ های آمدن و رفتنشان را می خوانم. بعضی شان زود رفته اند، خیلی زود، هجده ساله و بیست ساله، ناخواسته و گرفتار در چنبره ی بی رحم زمانه ای که جوانان را می رباید. آنانی که دیرتر رفته اند، هنوز برایم زنده اند، زنده ی زنده، انگار همین دیروز.
حس کشفی ناگهانی ابتدا تنم را می لرزاند و کمی بعد در برابرم جان می گیرد: شهر بوی خاطره نمی دهد ولی این جا، چرا. خاطره ها همین جا هستند، مدفون در زیر این سنگ ها.
بغضی که راه گلویم را بسته است می رود تا خود را به چشم ها برساند و جاری شود. بالاخره پایین پای قبرهای پدر و مادرم که همسایه ی دیوار به دیوارند، زانو می زنم. می مانم که اول به کدام نگاه کنم و با کدام حرف بزنم. اشک مهلت انتخاب نمی دهد. سر که می چرخانم راه باز می کند روی هر دو سنگ. از پس پرده ی اشک همه چیز دوباره جان می گیرد: خانه ای که در آهنی اش همیشه به روی همه باز بود، تخت های سیمی توی ایوان با جاجیم های رنگی بر رویشان، باغچه ا ی که اوایل بهار و پاییز پر می شد از گل های نرگس و عطر مست کننده شان. پدر عصرها روی یکی از تخت ها می نشست و افراد فامیل سرزده به دیدنمان می آمدند و مادر در رفت و آمدی مدام به اتاق ها و آشپزخانه چای و بیسکویت می آورد و من سراپا گوش می شدم برای شنیدن بحث های بی پایان مردهای فامیل با پدر که هیچ وقت کوتاه نمی آمد. حرف، حرف خودش بود و دنیایش و آرمان هایی که هرگز تحقق نیافت.
اشک ها را به زور بند می آورم و حرف ها را توی دلم برایشان زمزمه می کنم: خوشا به حالتان که نیستید با ببینید چه بر سر شهرتان، مسجدسلیمان زیبایتان، آورده اند و بر سرِ خانه ای که تک تک سنگ هایش را با دست های خودتان روی هم گذاشتید تا خانه ای بشود برای عصرهای پر از عطر نرگس و بوی خوش «توچری»، خانه ای حالا چنان متروک که هر بار در رفت و آمدهای دیر به دیرم به این شهر، از جلویش که رد می شوم، تا بغض رها نکنم آرام نمی گیرم. اما این بار از پس پرده ی اشک برای پدر و مادرم خبری خوب دارم: درست است که از شهرتان جز پیکری بی جان چیزی بر جای نمانده، اما جوانانی در آن بالیده اند که امید به فردای روشن را در دلم زنده کرده اند، چند تایشان را دیده ام و باهاشان صحبت کرده ام.،جوانانی که شاید مسجدسلیمانِ سرزنده و پر رونق دیروز را ندیده اند اما چنان سرشارند از شور زندگی و دانش سازندگی که مطمئناً فردایی خوب را برایش رقم خواهند زد. باز توی دلم برایشان زمزمه می کنم: این جوان ها هر چند که سینما ندارند، هر چند که بی بهره اند از مراکز فرهنگی و تفریحی، هر چند که در شهری فراموش شده و سوخته زندگی می کنند، اما به مدد هوششان و به برکت دنیایی مجازی که جهان را یکپارچه کرده، چشم بر کاستی های شهر بسته و بر دیواری بلند از عقل و خرد و اشتیاق تکیه کرده اند.
اشک ها را پاک می کنم تا با امید تازه روییده در دلم، به دیدار چند خویشاوند مهربان دیگر برویم. می رویم.

نظرات

وردپرس: 0
دیسکاس: 0