جمعه, ۲۷ مهر ۱۳۹۷

شرح حال عطار نیشابوری

شرح حال عطار نیشابوری

در شرح حال عطار نیشابوری باید گفت که او سر گذشتی بسیار عجیب داشته چرا که سرنوشت او به طرز عجیبی در اثر یک حادثه عجیب به کلی تغییر می کند و او به این درجه از کمال می رسد که شنیدنش خالی از لطف نیست …….
شیخ فرید الدین عطار نیشاپوری در سال ۵۴۰ هجری در کدکن (یکی از روستاهای نیشاپور) به دنیا آمد .

وی همانند پدرش ، به عطاری و طبابت اشتغال داشت و هر روز عده ای زیادی برای مداوا به او مراجعه می کردند ، اما در اثر یک اتفاق در سالهای میانی عمرش ، زندگی او به کلی دگرگون شد و او تبدیل به عارفی حق بین و شاعری بزرگ شد .
یک روز در دکان عطاری به داد و ستد مشغول بود که درویشی با لباسی کهنه به در دکان او آمد و از او چیزی خواست اما عطار به او توجهی نکرد درویش ناراحت شد و رو به عطار گفت:
_ای مرد تو چگونه می میری ؟!!
عطار در پاسخ گفت :
_تو چگونه می میری ؟!!
درویش کاسه ای چوبی در دست داشت ، آن را زیر سرش گذاشت و در دم جان داد . مرگ درویش عطار را متحییر کرد و چنان تاثیری در عطار گذاشت که او دکان و کسب و کار را رها کرد و دل از دنیای فانی کند و به عرفان روی آورد و پای در سیر و سلوک گذاشت .

عطار آثار بسیاری در نظم و نثر دارد که دیوان او مشتمل بر شش هزار بیت است . ((منطق الطیر)) که مشهورترین مثنوی تمثیلی فارسی است و ۴۶۰۰ بیت دارد ، این اثر شرح حال سی مرغ است که در جستجوی سیمرغ بودند و در واقع مراحل هفت گانه سیر و سلوک را نشان می دهد . ((الهی نامه )) ، ((مصیبت نامه )) ، ((مختارنامه )) ، ((تذکره الولیا )) دیگر آثار او می باشند . عطار یکی از شاعران بزرگ فارسی زبان است که به درجه کمال و معرفت رسید . وی در نجوم و حکمت ، طب و گیاه شناسی مهارت داشت و همچنین در فهم اشعار و احادیث عربی استاد بود .

زمان مرگ عطار به درستی معلوم نیست اما می گویند از کسانی بود که اسیر قوم وحشی مغول شد . زمانی که عطار اثیر بود یکی از دوستانش به نزد سرباز مغول آمد و به گفت : ( این پیرمرد را به من بفروش تا هزار درهم به تو بدهم ) سرباز مغول فکر کرد که حتما ارزش این پیرمرد باید بیشتر از این ها باشد پس طمع کرد و او را نفروخت ساعتی بعد یکی دیگر از دوستان عطار که وضع مالی خوبی نداشت به سرباز پیشنهاد یک کیسه کاه در مقابل فروش عطار داد . شیخ عطار به سرباز گفت : ((ای مرد مرا به همین قیمت بفروش که ارزشی بیشتر از این ندارم )) سرباز مغول که بسیار طماع بود و می خواست او را بیشتر بفروشد عصبانی شد و گفت : ((حالا که چنین شد می کشمت )) و سر عطار را از تنش جدا کرد . سال وفات او دقیقا معلوم نیست اما حدودا ۶۱۷ هجری ذکر شده .

نمونه ای از اشعارش :
سی مرغ _سیمرغ
مجمعی کردند مرغان جهان …..آن چه بودند آشکارا و نهان
جمله گفتند این زمان در روزگار…..نیست خالی هیچ شهر از شهریار
چون بود کاقلیم ما را شاه نیست؟…..پیش از این بی شاه بودن راه نیست
یکدگر را شاید ار یاری کنیم …….پادشاهی را طلبکاری کنیم
پس همه در جایگاهی آمدند……سر به سر جویای شاهی آمدند
بس که خشکی بی که دریا برره است….تا نپنداری که راهی کوته است
شیر مردی باید این ره را شگرف …..زان که ره دور است و دریا ژرف ژرف
گفت: ما را هفت وادی در ره است ….چون گذشتی هفت وادی ، درگه است
وانیامد در جهان زین راه ،کس ……نیست از فرسنگ آن آگاه کس

 با تشکر از سرکار خانم لاله آهون

نوشته شده توسط مدیر سایت در جمعه, ۰۸ دی ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۴۴ ب.ظ

دیدگاه