صفحه اصلیخاطرات

“سفر به سرزمین پدری” – بانو سودابه شهنی

"سفر به سرزمين پدري"در اوج گرماي تابستان منتظر يك نعطيلي هستي كه كوله بار سفرت را ببندي و راهي شوي.به هر آن كجا كه باشدبه جز اين سرا،سرايماما اين سرا

سوگ پدر – اردشیر ظاهری بیرگانی
خاطرات کارگری نشینان – بهمن عالیپور
در آستانه اولین سالگرد درگذشت مرحوم شاپور احمدی
زمان مطالعه: 2 دقیقه

“سفر به سرزمین پدری”
در اوج گرمای تابستان منتظر یک نعطیلی هستی که کوله بار سفرت را ببندی و راهی شوی.
به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا،سرایم
اما این سرا جایی نیست جز زادگاه پدری-بیرگان-گل آباد(گُلَک)
آنجا که نامش تو را به وجد می آورد و یادآور آرامش،اصالت،عشق،صفا ، صمیمیت و مهربانی ست.
از فارسان که رد می کنی خنکای نسیم را بر صورتت حس می کنی.هر چه به بیرگان نزدیکتر می شوی نفس کشیدنت راحت تر می شود و ریه هایت پر از اکسیژن می شود.تا می توانی هوا را در سینه ات حبس می کنی. دو طرف جاده بهون ها را می بینی که برپا شده و چوپانان گله ها را به چرا برده اند.سفیدی برف کوه ها نویدبخش هوای خنکی است که تو را منتظر است. بوی پونه خبر از رسیدن می دهد.
آرامش خاصی وجودت را فرا می گیرد.بوی محبت از تک تک خانه ها و آدم های آبادی به مشامت می رسد.
هر جایی که قدم میگذاری چهره های آشنا و مهربان می بینی که تو را به خانه پرمهرشان دعوت می کنند اما حال فقط باید زیرآسمان رفت و نشست.
یکی از عموزاده ها ما را به باغش فرا می خواند.باغی پر از درختان آلبالو،زردآلو و گردو. خورشید از لا به لای شاخه ها انوار گرمابخشش را به تو ارزانی می دارد.عطر درخت گردو ریه هایت را جلا می بخشد و زردآلو ها و آلبالو ها چشمک می زنند. چیدن آلبالو لذتی دارد بس وصف نشدنی و خوردنش دوچندان بیشتر
شب را زیر آسمان پرستاره خوابیدن و صدای جیرجیرک را شنیدن را با کدامین خوشی مقایسه توان کرد؟! و صبح آفتاب دل انگیز بر چشمانت بتاید و صدای مرغ و خروس و گوسفند و هی هی چوپانی که گله اش را به صحرا می برد، تو را نرم نرمک بیدار می کند.
و تو روزی سرشار از امید،انرژی و خوشبختی را شروع می کنی.
سودابه شینی
هفتم امرداد یک هزار و سیصد و نود و سه خورشیدی

10563152_10201271464308343_9092484161848500107_n

نظرات

وردپرس: 2
دیسکاس: 0