پنج شنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۷

خاطرات کارگری نشینان – بهمن عالیپور

خاطرات کارگری نشینان – بهمن عالیپور

قسمت چهارم : بانگ خروس 
پدرم نقل می کند یکی از مسافران همیشه ی کارگری به نام غلام می گفت :تصدیق ششم (گواهی پایان دبستان )خیلی برای مادرم مهم بود و فکر می کرد از دیپلم نیز بالاتر است به همین دلیل خیلی تلاش می کردکه من درس بخوانم و مرا مجبور می کرد هر روز صبح زود ساعت چهارو نیم تا پنج صبح زودتر از آمدن کارگری خود را به ایستگاه برسانم تا از ماشین کارگری عقب نمانم و به موقع به مدرسه برسم .ما که ساعت زنگداری نداشتیم تا به موقع بیدار شویم ،مادرم مجبور بود هر روز صبح زود با صدای بانگ خروس مرا از خواب بیدار کند و دیگر کاری نداشت و توجه نمی کرد که این بانگ به موقع است یا نه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به قول خودش به خروسش اطمینان داشت .
یک شب که تازه چرتم برده بود و هنوز چشمانم گرم نشده بود ،مادرم سراسیمه بالای سرم آمد و فریاد زد:غلوم ، غلوم تُندِه با هِمالا کارگری اِوِردِت (۱).گفتم مادر ، مو خو تازه خَوسیمه (۲)و هَنی تیام گرم نَوابینه ، ای خروس آلبرده اشتباه اِکُنه ، بل بخُوسیم .
مادر گفت :حرف مفت مَزَن ، بختِ بوومه، ای خروسه ایما چند ساله که داریم و هَنی نَیمِه (۳)که دُرُ(۴) بگو .بَوُوت ای چن ساله که با همی بانگُ اِوِرِسته(۵) و اِرِه سره کار .یعنی سی تو که یه جغله مَدِرسه ای هِدی اشتباه اکنه و بی موقع اِخونه ؟؟؟
ور ور (۶)نکن و بلند آبو …
چون مادر به قول خودش به خروسش اطمینان داشت ،جر و بحث با او هیچ فایده ای نداشت. به ناچار از خواب بیدار شدم و گفتم مَی قرار نَبی بَووم یه ساعتی بستُنِه(۷) تا ایما هم جور بچل مردم با زنگ ساعت زِ خَو وِرِستیم،اَنکه ایما هم آدُمیم .
مادر گفت :سی چه بی حِساو اگوی ؟؟؟ار تو چِتی مواجِبِ(۸) بووتِ اِدیدی ای حرفا مفتِ نیزِیدی و ادعا چینو گَپی نیکردی .آخه بووت اِشکَمِتونه سیر کنه؟؟ یا رَختُ و لَواس(۹) سیتون بستونه ؟؟یا قرضاسه بده .بارِکَلا خو گَهپمون(۱۰) کِردی و حالا هم ساعت اِخُی جغله .مَردُم سُوَ(۱۱) بمون اِخندن و اِگُن :قرضا به کول ،ساعت سَرِ میز …(این ق در قرضا باید از ته گلو تلفظ بشه  )
خلاصه در تاریکی شب و هوای سرد ، خودم را به ایستگاه رساندم ،اما کسی غیر از من در ایستگاه نبود ،شاید یک ساعت یا بیشتر ایستادم و باز هم کسی نیامد با خودم گفتم به خانه برگردم ولی منصرف شدم چون از مادرم میترسیدم .
ایستادن دیگر فایده ای نداشت و سرمای زمستان آزارم می داد ،تصمیم گرفتم پیاده ،مسیرروستا تا شهر را طی کنم ،حدود یک ساعتی راه رفته بودم که تازه متوجه ی صدای ماشین کارگری شدم که داشت از شهر به سمت روستا می آمد و خلاصه زندگی و خواب آن روز من اسیر دست خروس بی محل مادر شد .

۱٫جا می گذارد ۲٫خوابیدم ۳٫هنوز ندیده ام ۴٫دروغ ۵٫بلند میشه ۶٫حرف مفت و الکی ۷٫بخره ۸٫فیش حقوقی ۹٫لباس ۱۰٫بزرگمان کردی کنایه از نگهداری ۱۱٫صبح یا فردا کنایه از آینده

گوشه ای از خاطرات پدرم (بهمن عالیپور بیرگانی )- با تشکر از سرکار خانم شقایق عالیپور عزیز

20101220155618503_rooster-bs


 

نوشته شده توسط مدیر سایت در شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۳۳ ب.ظ

۱ نظر

نظر -49 - 0 از 1اولین« قبل بعد  » آخرین 
  1. سلام
    خیلی جالب بود و امیدوارم ما جوونای تنبل امروزی یاد بگیریم سحرخیز باشیم!

نظر -49 - 0 از 1اولین« قبل بعد  » آخرین 

دیدگاه